چقدسخته...

چقدسخته اشکاتو با گوشه ی پتوت پاک کنی

جای دستی که بایدکنارت باشه ولی نیستش

بعدآروم توی دلت جای اون بگی

گریه نکن عزیزم من کنارتم...

قرینه است...

قرینه است
این درخت آن درخت
بر آبی بی انتهای بالاتر
تنها جای تو خالی ست

سبزه قبای خواب ُ خیال من
و دوباره خش خش گربه ی یاد تو
که به حیاط دلم برگشته است
می نشینم
و در جمعیت نیمه روشن آن سوی پنجره
در ایستگاه دنبال کسی شبیه تو می گردم

و خوب می دانم که کسی کـَـس نمی شود
زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست

پس بازی ها فقط یک بازی اند ُ همین

با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم
و از او دور می شوم
و هر چه دورتر می شوم
شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود

و باز سکوت

طالع شوم...

من ندانم که کجا شاخه احساس شکست
من ندانم که کجا برگ گل یاس شکست

به کدامین گنه کرده وناکرده شبی
نفسم در وسط سوره والناس شکست

من ندانم چه شنیدم که میان لبخند
دل مغرور منو آنهمه وسواس شکست

در قلبم که چنان محکم و پابرجا بود
با هجوم مگس و مورچه و ساس شکست

به که من چشم طمع دوخته بودم ناگه
روی انگشتری ام نگینه الماس شکست

شب یلدا که گشودم ورقی از حافظ
فال من در عقب طالع الیاس شکست

من ندانسته دلم شیفته مهر تو شد
حیف ازآن روزکه این شاخه احساس شکست

لینک ثابت

سلاااااااااااااااااااااممممممممممممممممممم

پروفایلم فعاله دوست داشتین بخونیدش

یک پنجره ...

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

... یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

سرشار می کند.

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد.

یک پنجره برای من کافی است.

خالی...

تـــنــهــــــــــــــا یـیــــِِِِِِ

یعنی ذهـنــــم پـــــــــر از تــــــــــــــــــو

و خـــالـــــــــی از دیــگــران هســتــــــــ....

امــــــــا


کـنـــارم خــالــــــی از تــــــــــــو

و پــــــــر از دیــگــــــــران !!!!

من تنهانیستم...

من تنها نیستم اشکهایم رادارم...

اشک هایی که از غم توبر گونه هایم جاری است...

من تنها نیستم لحظه ها رادیدم...

لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند..

تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند...

من تنها نیستم...

چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود...

چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم...

هرلحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است...

وچقدر صبور است دل من!

چراکه به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم...

ولی من باز چشم براهم...

 

بی گناهی...


در خلوت كوچه هایم

باد می آید

اینجا من هستم ؛

دلم تنگ نیست....

تنها منتظر بارانم

تا قطره هایش بهانه ایی باشند

برای نم ناك بودن لحظه هایم

و اثباتی

بر بی گناهی چشمانم!...


بعضی ازادم ها...

بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان

چشم هایشان

دست هایشان
مهربان است ..كه دلت میخواهد

یكبار در حقشان بدی كنی و نامهربانی

و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان

وقتی نامهربان میشود چگونه است

در نهایت حیرت تو

میبنی

مهربان تر میشوند انگار

بدیت را با خوبی

نامهربانی ات را با مهربانی

پاسخ میدهند

چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین ادم مهربانی...

دوستت...

دوستت می دارم

با قلبم بازی می کنی

و من

بازهم

عاشق می شوم

و تو ادامه می دهی

و من به دنبال تو

هنوز هم دوستت دارم

و هنوز هم حست می کنم

…

برای تویی که هرشبت برای من است

دوستت دارم

حکمت افرینش زن...

حکمت آفرینش زن....

 

خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت…

فرشته ای ظاهر شد و گفت:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟!

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای :

اوباید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.

 

ادامه نوشته

احتیاج...

ما آدم‌ها موجودات عجیبی‌ هستیم وقتی‌ میگوییم تنهایم بگذار

 


یعنی‌ ، بیش از همیشه به وجودت احتیاج دارم ...

صبرکردن یا...

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر ولي از اين دو دردناک

 

تر اين است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش...


 

خیلی سخت...

‎... خیلی سخت است هنگامی که مردم فقط وقتی دوستت دارند

 

 که شخص دیگری باشی ...!

تنهایی...

نه از تنهایی می‌ترسم نه از تنها ماندن ترسم از... تنها بودن در كنار دیگری

 

 است...

دوست...

مرا دوست بدار،اندکی... ولی طولانی ....

نگفته ها...

نگاهت رنج عظیمی است، وقتی بیادم می‌آورد که چه چیزهای

 

فراوانی را هنوز به تو نگفته‌ام ...

سایه ها...

زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می گیرد؟


یا که ما خود سایه های سایه های خود هستیم؟

خاطره...

یادتان باشد،عشق بعدی راقبل ازمصرف،خوب تکانش بدهید

 

تاخاطراتش بریزد...