چقدسخته...
جای دستی که بایدکنارت باشه ولی نیستش
بعدآروم توی دلت جای اون بگی
گریه نکن عزیزم من کنارتم...
جای دستی که بایدکنارت باشه ولی نیستش
بعدآروم توی دلت جای اون بگی
گریه نکن عزیزم من کنارتم...
قرینه است
این درخت آن درخت
بر آبی بی انتهای بالاتر
تنها جای تو خالی ست
سبزه قبای خواب ُ خیال من
و دوباره خش خش گربه ی یاد تو
که به حیاط دلم برگشته است
می نشینم
و در جمعیت نیمه روشن آن سوی پنجره
در ایستگاه دنبال کسی شبیه تو می گردم
و خوب می دانم که کسی کـَـس نمی شود
زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست
پس بازی ها فقط یک بازی اند ُ همین
با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم
و از او دور می شوم
و هر چه دورتر می شوم
شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود
و باز سکوت
پروفایلم فعاله دوست داشتین بخونیدش![]()
![]()
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
... یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار می کند.
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد.
یک پنجره برای من کافی است.
من تنها نیستم اشکهایم رادارم...
اشک هایی که از غم توبر گونه هایم جاری است...
من تنها نیستم لحظه ها رادیدم...
لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند..
تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند...
من تنها نیستم...
چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود...
چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم...
هرلحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است...
وچقدر صبور است دل من!
چراکه به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم...
ولی من باز چشم براهم...
خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت…
فرشته ای ظاهر شد و گفت:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟!
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای :
اوباید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
یعنی ، بیش از همیشه به وجودت احتیاج دارم ...
تر اين است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش...
فراوانی را هنوز به تو نگفتهام ...
یا که ما خود سایه های سایه های خود هستیم؟